کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

روز دختر با تاخیر مبارک.....

دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش -وقتی کمی بلند تر شوند- و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود که بیندازیش به گردن دخترت دختر که داشته باشی گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه روز...
27 شهريور 1392

بالاخره عکسهای اربیل به دستمون رسید.......

تعطیلات عید نوروز رو که رفته بودیم اربیل عکساش تازه به دستم رسیده و میخوام واست بذارم عشقم.... اینجا تو هتل کیانا خانم تازه از خواب بیدار شده و میخواهیم آماده شیم بریم صبحانه بخوریم و بریم گردش ولی مثل اینکه خانم خانما ژست گرفتنش گرفته ها هههههههههه اینم یکی دیگه  چندتا عکس از کیانا تو فروشگاهها......مجیدی مال.سیتی سنتر.فامیلی مال.نیوسیتی و.. اینم کیانا و مبینا(دختر مهندس اصلانی)   اینم کیانا و بابا داود..... اینجا چیکار میکنی شیطون........ یه عکس سه نفره وقتی اومدیم از فروشگاه بیرون و داریم میریم پارک عبدالرحمان پارک شانه در تعدادشون کم بود...
10 شهريور 1392

تولد یلدا

یکشنبه ی هفته ی گذشته تولد یلدا بود و رفتیم باغ گیلاس....... البته یلدا میخواست تو مهد کودک تولد بگیره و ما بدون اینکه اونا بدونن دعوتشون کردیم باغ گیلاس و براش کیک گرفتیمو و یه تولد مختصر که متاسفانه عکس ندارم ازش و فیلم گرفتیم........ از دیدن شادی کودکانه ی تو و یلدا قلبم آرامش خاصی داشت. چقدر کودکان معصومانه خوشحالی میکنند. روزگاز کودکی برنگردد دریغا!!!!!!!!!1 فردا هم خاله لیلا اومده بود دنبالت و برده بودت مهد کودک که کلی خوش گذرونده بودی و ظهر آورده بود خونه ی مامانی اکرم..... دو تا تولد رفتی ها شیطون...... دوستت دارم مهربونم...... ...
10 شهريور 1392

یه عالمه حرف نگفته.......

سلام عسل مامان وبلاگت رو میخوندم خجالت کشیدم از ماه رمضون آپ نکردم  شرمنده گل ناز مامان....... کل ماه رمضون به بیحالی و بی حوصلگی گذشت وبالاخره تموم شد ولی خدایی ماه خوب و پربرکتی بود.امیدوارم نماز و روزه های همه مورد قبول درگاه حق شده باشه....... از سه شنبه ای که جمعه ی اون عید فطر بود ما تعطیلات تابستونی بودیم و من  خونه تکونی رو شروع کردم. دو سه روز اول به خاطر اینکه روزه بودم سخت بودم ولی جمعه که عید بود خیلی کار انجام دادم. خاله نرگس اومده بود ساوه و قرار شد ما با مامانی اکرم باهاش بریم تهران منم چون داشتیم حال خصوصی مون رو سنگ کاری میکردیم قبول کردم برم و باقی کارا بمونه واسه بعد از سنگ کاری......... این شد که خون...
10 شهريور 1392
1